۷/۲۶/۱۳۸۸ ۱۰:۱۶:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
یه فنجون چایی داغ
صداهامون به آسمون نرسید .اونم انگار دلش واسه پدرش خیلی تنگ شده بود پدری که هرگز ندیده بودش .پنجشنبه خاطره هاشو واسه ما گذاشت و رفت ،رفت و خوابید تو ی قبر پدرش ،پدری که 32 سال پیش وقتی 32 سالش بود مرد و حالا دختر 33 سالش.....
یه آهنگ توی گوشیش بود که می خوند "یتیمی درد بی درمون دنیا ،غم نبودنت سنگینه بابا"
۷/۲۱/۱۳۸۸ ۰۳:۵۲:۰۰ ق.ظ.
ارسال شده توسط
یه فنجون چایی داغ
غیر از نسبت فامیلی نزدیک از بچگی با هم دوست بودیم بگذریم از اینکه یه دوسالی بود بنا به دلایلی ارتباطمون به حداقل رسیده بود و خلاصه شده بود تو دیدار در مهمونی و مراسم عروسی و عزا.سی و سه سالشه .حالا یک هفته است که رفته تو کمای عمیق و دکتری حتی دلیلشو نمی تونن پیدا کنن و بیچاره مادرش همه ی دلخوشیش اینه که هر روز کلی راه بره تا بیمارستان بلکه سه دقیقه بتونه ببینتش .از همتون خواهش می کنم هر وقت با خداتون خلوت می کنین براش دعا کنین که خدا به جوونیش و به مادرش رحم کنه
۷/۱۳/۱۳۸۸ ۰۴:۱۹:۰۰ ق.ظ.
ارسال شده توسط
یه فنجون چایی داغ
-از سن 20 سالگی به بعد: وا آنتیگونه چرا شوهر نمیکنی؟
-مدتی بعد از خواستگاری آقای همسر: وا آنتیگونه کی جشن نامزدی می گیری ما فکر لباس دوختن باشیم؟
-شب مراسم نامزدی: وا آنتیگونه کی عروسی می گیرین ، یه لباس واسه عروسیت گذاشتم کنار که بپوشم ماه .
- روز پاتختی، بعد از سفر ماه عسل : وا آنتیگونه چرا یه بچه نمیاری؟ بچه خوبه ها( در این مینا فرد دیگری از فامیل): نه بابا ما شالله شعور آنتیگونه بالا تر از این حرفاست که بچه دار شه
-چند ماه بعد از عروسی: وا آنتیگونه بابا یکی بیار دیگه
من در حالیکه از لبخند زدن و ساکت موندن جند ساله به ستوه اومدم:
لابد بعد از اینکه اومدین جشن حموم زایمون بچه ی اول من میگین وا آنتیگونه کی دومیشو میاری؟ بابا مگه شما دغدغه ی فکری مهمتر از مسائل خصوصی زندگی آنتیگونه ندارین؟ به شما چه، یا پول نداریم بچه دار نمیشیم ، یا دوست نداریم که بچه دار شیم ،یا فعلا زود که بچه دار شیم یا من نازام پس بچه دار نمیشیم .کدومشو دوست دارین بشنوین تا بهتون بگم بلکه خفه شین ها !!!!
۷/۰۷/۱۳۸۸ ۱۱:۰۱:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
یه فنجون چایی داغ
دوستان عزیز با توجه به کامنت های پست قبلی لازم دیدم یه توضیحاتی بدم:
منظور من اصلا این نبود که زن نباید مستقل باشه اما هستم همسرم به من پول نمیده پس من کار میکنم
برداشت ها کاملا اشتباه بود منظور من این بود که من مثل اون دسته زنها نیستم مه از فردای روز نامزدی دیگه بلد نیستن از جوب بپرن مگه شوهر دستشونو بگیره ،با دوستاشون بیرون نمیرن چون شوهره یک ساعت تو خونه تنها می مونه و ممکنه اون هم درخواست کنه خدای نکرده یکی از دوستهاشو ببینه.دستشون تو جیب خودشونه اما دستشون میلرزه اگه با پول خودشون واسه خودشون خریدی کنن یا مثلا آرایشگاه برن،اگه شوهر دیر بیاد از در و دیوار خونه می ترسن.و در کل میشن یه موجود آویزون واسه شوهره که به نظر من این باعث میشه دیر یا زود صدای طرف در بیاد .وقتی خودمو با اینجور زنها مقایسه می کنم میگم من اشتباهی ام....
۷/۰۶/۱۳۸۸ ۱۰:۴۰:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
یه فنجون چایی داغ
نمیدونم چرا وقتی کسی زن میگیره دیگه نباید از چیزی بترسه ،دیگه نباید به تکیه گاه احتیاج داشته باشه چون خودش تکیه گاهه دیگه نباید ،دیگه نباید... نمی دونم چرا از اول حس زنانگی نداشتم قبل از ازدواج می گفتم من خودم باید کار کنم و خونه و ماشین تهیه کنم حالا هم که ازدواج کردم باز هم خبری از تولد یه حس زنانه نیست به خودم می گم نباید بترسم ، باید رو پای خودم باشم و آویزون کسی نباشم نباید صبر کنم تا نیازهامو برام بخرن باید کار کنم و چشمم به جیب کسی نباشه . کلا فکر کنم من اشتباهی ام
۶/۲۹/۱۳۸۸ ۰۹:۳۸:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
یه فنجون چایی داغ
تویی که 60 سالته و پاهات درد میکنه وقتی می بینی اتوبوس جا نداره حق نداری سوار شی و انتظار داشته باشی یه جوون جاشو به تو بده و اگه نداد حق نداری زیر لب یا بلند بلند غر بزنی چشمت کور صبر کن شاید اتوبوس بعدی جای خالی داشت یا که نه دست کن تو جیبت سوار تاکسی شو ؛روشن شد.
پ.ن: دوستان فکر نمی کنید کم پیدا شدین به من سر نمی زنین؟
۶/۲۳/۱۳۸۸ ۰۹:۳۰:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
یه فنجون چایی داغ
وزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانمبهشت وجهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد ويکی از آنها راباز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يکميز گرد بزرگ وجودداشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبیداشت که دهانش آب افتاد،افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنیو مريض حال بودند، به نظر قحطیزده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايیبا دسته بسيار بلند داشتند که ايندسته ها به بالای بازوهايشان وصل شدهبود و هر کدام از آنها به راحتی میتوانستند دست خود را داخل ظرف خورشببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آنجايی که اين دسته ها ازبازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان رابرگردانند و قاشق را دردهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با ديدن صحنهبدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'توجهنم را ديدی، حال نوبت بهشتاست'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا دررا باز کرد، آنجا هم دقيقا مثلاتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورشروی آن و افراد دور ميز، آنها ماننداتاق قبل همان قاشق های دسته بلند راداشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاقبوده، می گفتند و می خنديدند، مردروحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوندپاسخ داد: 'ساده است، فقطاحتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفتهاند که به یکديگر غذابدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها بهخودشان فکر میکنند!' هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید،هنگامی که عیسی مصلوب میشد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافتنیز به شما میاندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبانآورده اند،این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگررادوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود رادوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهدشد